قاسم سلیمانی
اسلحهاش را گرفت طرف نگهبانها. نگهبانها وحشت زده درهم پیچیدند. مردم هجوم بردند طرفشان. درگیری تنبهتن بود. حسن و فرید که یکهو پیداشان شده بود همراه چند مرد دویدند طرف ساختمان. صدای تیر و فریاد قاطی هم شد، نگهبان جلوی در با دیدن حسن و مردها پا به فرار گذاشت. داخل ساختمان وهم انگیز بود. دیوارهای بتونی و به رنگ چرک مرده بودند. راهروهای کثیف با کاشیهای زرد خال دار توی چشم میزد. بوی ادرار فضا را پر کرده بود. زندانبان جلوی در ورودی خشکش زده بود. دستش روی باتوم کنار میز آهنی درب و داغانش بود. حسن باتوم را برداشت. مرد فقط نگاه کرد. دو زن با لباسهای فرم از ته راهرو دویدند. قدبلند بودند و چارشانه. هر دو آدامس میجویدند. صدای دسته کلیدهای توی دستشان گوشخراش بود. با دیدن مردها ایستادند. یکی شان که موبور بود و سفیدپوست فریاد کشید.[۳]
