محمدباقر حیدری کاشانی
«(اگر به گریه باشد، پیراهنِ یوسف را گرگ دریده و اشکهای یهودا شاهدترین گواه بر حقّانیتِ برادران است!)
در سرزمین کربلا مردمان بسیاری در کنار ستون ۱۳۹۹ جمع شدهاند و اشک میریزند. مداحی از میان ایشان، با سوز غریبی در صدا قطعهٔ خاصی را میخواند و نزول زائران را به سرزمین بلا گرامی میدارد. هانیه کفشهایش را داخل پلاستیک انداخته و با پای برهنه رو به گنبدی که دوونیم کیلومتر از آنها فاصله دارد، ایستاده است. سرش پایین است و به جورابهای خاکآلودش و پاهای تاولزدهٔ اطرافیانش نگاه میکند. پاهایش تاب ایستادن ندارند. از سروصورتش غم و رنج و گِل، ماحصل اشک و خاک، میبارد. یک دستش را به شانهٔ آقای قریب میگذارد تا خستگیاش را با او تقسیم کند. قریب نیز به عصایش تکیه زده و رو به گنبد با شانههای لرزان، واگویههای نامفهومی دارد و اشک میریزد. بعد از دقایقی ایستادن و اشکریختن، قانونِ زمینْ هانیه را زمین میزند. قریب کنارش مینشیند تا به او آب بدهد؛ اما چشمان هانیه بسته شده است. چیزی شبیه به مرگ را در صورت او میشود دید.
به تلاطم افتاده بودیم و از مرز تاریک دنیای خودمان درصدد بودیم با عالَم بیرون ارتباط بگیریم. عالَمی که حالمان را دگرگون کرده بود. قل دیگرمان که در تمام سفر حواسش به ما بود باز با بدبینی ما را میپایید. نوری بالاسرِ مادر درخشید. نوری که صورتش را برق انداخت. مادر با همان صورت پر از خاک و اشک به روی نور لبخند زد. دستش را روی شکم نهاد؛ درست جایی که ما خودمان را به آن چسبانده بودیم تا خبری از عالم بیرون بگیریم.
چند زن دور هانیه جمع میشوند. با کمک هم او را از زمین بلند میکنند و به موکب پرستاری میبرند.
در موکب سفیدرنگی که سفیدپوشانی در حال رفتوآمد در آناند و میزان فاصلهٔ آدم را با مرگ به او گوشزد میکنند، قریب است و غربت و هانیه و سرُمی که به دستان نازک او بستهاند. پرستاری که برای زائرها نوبت ویزیت پزشک مینویسد، یک چشمش به هانیه است و به حرفهای او و شوهرش گوش میکند:
- چیزی نمانده بود.
- به چی؟
- به رفتنم.
- تنهایی کجا میخواستی بروی؟
- سمت همان قلههای سنگی که میگفتی.»[۲]
