«خادم فرهنگ عاشورایی» «پیشکسوت برگزیده ملی در محور ادبی و هنری» «چهره ماندگار آموزش و پرورش»
مراسم تشییع پیکر محمود حکیمیاقامه نماز بر پیکر محمود حکیمیآیین تکریم و تجلیل از استاد محمود حکیمی با حضور جمعی از مسئولان، نویسندگان و استعدادهای برتر کشور، به همت بنیاد نخبگان استان تهران و دفتر تکریم و الگوسازی بنیاد ملی نخبگان به تاریخ بهمن ۱۴۰۲
محمود حکیمی (زادهٔ ۹ شهریور ۱۳۲۳ در تهران - درگذشت ۳۰ شهریور ۱۴۰۳ در تهران) نویسنده، مترجم و پژوهشگر تاریخ اسلام بود. «داستانهایی از عصر ناصرالدین شاه»، «نقابداران جوان» از جمله آثار محمود حکیمی است. «خادم فرهنگ عاشورایی» و «چهرهی ماندگار آموزش و پرورش» از جمله افتخارات محمود حکیمی است.
آغاز به کار محمود حکیمی در مجله کیهان بچهها در سال ۱۳۳۹ بود و سپس به ترجمهی داستانهای پلیسی برای مجلهی «امید ایران» دست زد. در سال ۱۳۴۵ در مجلهی «مکتب اسلام» نخستین مقالهی خود را به چاپ رساند. حکیمی در سال ۱۳۴۷ وارد دانشسرای تربیت معلم در رشتهی زبان انگلیسی شد. [۱]
در سال ۱۳۵۰ در شهر قم بهعنوان معلم تدریس را آغاز کرد و در اواسط دههی پنجاه برای اخذ مدرک کارشناسی ارشد راهی انگلیس شد و بعداز پیروزی انقلاب اسلامی به ایران بازگشت.[۲]
نخستین کتاب دینی حکیمی در سال ۱۳۴۷ درباره زندگانی «مصعببن عمیر» صحابی قهرمان پیامبر اسلام بود که با عنوان اشرافزاده قهرمان به چاپ رسید. [۳]
مسئولیتها
ریاست کتابخانهی سازمان پژوهش و برنامهریزی را طی سالهای ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۴
بنیانگذاری نشریهی «آوا» در زمینهی آموزش کودکان استثنایی
تدریس در مدرسهی تیزهوشان و ورود به سازمان آموزش کودکان و دانشآموزان استثنایی
آموزش زبان انگلیسی، ادبیات و تاریخ در مدرسهی نابینایان خزائلی
مسعود پزشکیان رئیس جمهور:
«بسم الله الرحمن الرحیم
انالله و انا الیه راجعون
درگذشت نویسنده و محقق توانمند عرصه تاریخ و ادبیات انقلابی و چهره ماندگار آموزش و پرورش کشورمان، استاد محمود حکیمی، موجب تاثر شد.
این خادم فرهنگ عاشورایی، با اخلاص و تلاشهای فراوان تمام عمر خود را وقف انجام فعالیتهای متعدد فرهنگی، تولید آثار علمی ارزشمند در زمینه تاریخ اسلام، تبیین معارف اهل بیت علیهم السلام و ادبیات معاصر و انقلابی کرد و نام و یاد خود را در تاریخ فرهنگ و ادب این مرز و بوم برای همیشه ماندگار نمود.
اینجانب این ضایعه را به اصحاب قلم و اندیشه، عموم دوستداران و به ویژه خانواده مکرم آن مرحوم تسلیت میگویم و از درگاه خداوند متعال برای ایشان رحمت و رضوان الهی و هم نشینی با صالحان و برای بازماندگان صبر و سلامتی خواستارم.
مسعود پزشکیان
رئیس جمهوری اسلامی ایران»
وفات
محمود حکیمی در ۳۰ شهریور ۱۴۰۳ به علت عفونت ریوی در تهران درگذشت.[۶] مسعود پزشکیان رئیس جمهور ایران در پیامی درگذشت وی را تسلیت گفتند.
گفتاورد
محمود حکیمی دربارهی فعالیتها و دغدغهی خود دربارهی ایران گفت: نخبه کسی است که آگاهانه دست به انتخاب زند، از نظر من نخبه کسی است که آگاهانه و به هنگام انتخاب میکند و همیشه امیدوار است و به هنگام نیز اقدام و عمل میکند. در آستانه ۸۰ سالگی با ۳۰ سال تجربه معلمی و تالیف،ترجمه و انتشار ۲۰۰ عنوان کتاب در زمینههای تاریخ، دین، علم و ادبیات، قاطعانه و با صدای رسا اعلام میکنم که راه نجات بشر از بحرانهای دنیوی و رسیدن به ساحل امن و سلامت از طریق فهم و عمل به سخنان امامان معصوم علیهم السلام ممکن است و چکیده و عصاره کلام اهل بیت در ایثار و محبت است.
من امامان معصوم و دین اسلام و مذهب تشیع را پیام آور محبت میدانم. در شرایط کنونی راه پیشرفت ایران عزیز را در توجه به نخبگان و مشارکت همگانی همه ایرانیان در حل مسائل کشور و آگاهی نسل جوان از تاریخ معاصر و هویت ایران اسلامی میبینم. جامعهای که نخبگان خود را ارج بگذارد و تاریخ خود را فراموش نکند پیشرو خواهد بود. امروز از این که دانشآموزان بخشهایی از کتابهایم را خواندند لذت بردم و خدا را شاکرم که نسل جوان همچنان کتاب میخواند و به دنبال آگاهی و پیشرفت است.[۷]
«من و همسرم قبل از تحصیل در رشته تعلیم و تربیت به هامبورگ سفر کردیم. آنجا به پیشنهاد یکی از دوستان به دانشگاه «نورنبرگ» رفتم. تا رئیس دانشگاه متوجه شد که من نویسنده کودک و نوجوان هستم و ۳۶ کتاب هم نوشتهام به این طرف میز آمد و گفت آلمان را بعد از جنگ جهانی دوم نویسندگان ساختند. آنان برای اهالی قلم خود ارزش بسیاری قایل هستند اما متأسفانه اینجا اینگونه نیست.
یک سال و نیم هامبورگ بودیم. دانشگاه هم جامعهشناسی میخواندم. آن زمان اغلب تحت تأثیر دکتر شریعتی بودیم و علاقهمند به تحصیل در این رشته هم بودیم. البته آن را به علت مشکلاتی نیمه تمام رها کردم و رفتم انگلستان برای تحصیل در رشته تعلیم و تربیت. بعد از پیروزی انقلاب به ایران بازگشتم تا بعد از مدت کوتاهی به انگلستان بازگردم و دکترا را هم آنجا بخوانم. آن زمان با شهید باهنر دوست بودم. ایشان گفت که مگر من میگذارم بروی و به ماندن تشویقم کرد.»[۸]