محمود ژولیده
حضرت آقا، میدونی چهکار خطرناکی میکنی؟ اینجا جای کارها و فعالیتهای سیاسی نیست. من دیگه نمیتونم تحمل کنم. گزارشت رو رد میکنم و میفرستم ایران. گفتم: «اولاً که جناب سروان، آمریکاییها خودشون عاقلاند و با حرف من اغفال نمیشن. بعدش، مگه یکی از اهداف این دورهها آشنایی نظامیای ملتهای متحد با هم نیست؟ نظامیای ایرانی حق ندارند بدونند دوستای آمریکاییشون با چه انگیزهای توی ویتنام جنگیدند؟!» گفت: «آقاجون، اینجا آمریکاست نه حوزۀ علمیه. جای این شیخ بازیا اینجا نیست. ما که نیومدیم کسی رو مسلمون کنیم. به اندازۀ وزنمون دلار هزینه شده تا از رو دست اینا یه چیزی یاد بگیریم. اگه دوباره تکرار کنی گزارش میدم.» گفتم: «جناب سروان عزیز، به هرکسی که دوست داری گزارش کن. من کار اشتباهی نکردم که بخوام نگرانش باشم.» شب بعد اتفاق دیگری افتاد. یکشنبه بود و روز تعطیل آمریکاییها و باشگاه شلوغتر از همیشه. بعضیها با خانوادههایشان آمده بودند. ما دور میزی نشسته بودیم و داشتیم با چندنفر دربارۀ همان مسائل شب پیش بحث میکردیم. یک نفر هم بالا روی سن داشت مسابقه اجرا میکرد و سعی در سرگرمی جمع داشت، اما یکدفعه نگاه آنها که در باشگاه بودند، به سمت ما چرخید. مجری در بلندگو گفت: «خانمها، آقایان! میبینم که مشتریای میز ۶۵ بیشتر از برنامۀ ماست. من مایلم میکروفن رو در اختیار اونا بذارم تا ببینم چی میگن. شما چطور؟»[۳]
