جشنواره ملی هنری فانوس
یکسال پیش از این (سال ۸۵)، هنگامی که به دفتر پژوهشهای مؤسسه کیهان آمدم، در اندیشه کاری بودم که نشان دهد چرا جوانان ایرانی در شعارهای اصلاح طلبان مسخ شدند و چگونه، در کسوت پیادهنظامهای احزاب تجدیدنظر طلب، به مسلخ سیاست و سیاست زدگی رفتند. جوانانی که سوداهای گوناگونی در سر داشتند؛ یا به شهوت شهرت دل بسته بودند و در همین هوس، روزنامهنگاری پیشه کردند یا در جستجوی حقیقت بودند، اما سر از فلسفه و سیاست احزابی درآوردند که محصول آرمان و هدفشان، تنها ذبح حقیقت بود.
این جوانان، طیفی از نسل متولدین پس از انقلاب اسلامی ایران بودند و بنا داشتند در گفتمان روشنفکری و اصلاح طلبی، منزلتی برای خود بیابند. حلقه ای از جوانان پدید آمده بود که با حرارت و مشقت بسیار، دعوی آرمانهای روشنفکری میکردند. در سلسله حوادث هشت سالی که به عصر اصلاحات (۱۳۷۶–۱۳۸۴) مشهور گشت، نشان حضور آنان در بسیاری از رخدادها و رویدادها باقی است. نسلی که مدعای آزادی و جامعه مدنی و پلورالیزم داشت، اما مبنای دعوی و حتی معنای آن آرمانها را نمیدانست.
من از این تبار بودم؛ نوجوانی که سال ۱۳۷۵، در آستانه پانزده سالگی، در حلقه شاگردان عبدالکریم سروش (پدر معنوی حلقه کیان) نشسته بود. دل به دلبریهای کلامی سروش باخته بودم، بیش از آنکه شیفته اندیشه اش باشم. از سال ۱۳۷۶، با نوشتن در روزنامه رسالت و هفته نامه «سینما ویدئو»، سپس حضور در رسانههای اصلاح طلب، مانند نشاط، پیام آزادی، جامعه مدنی، صدای عدالت، اخبار و مسئولیتهای گوناگون از دبیری سرویس تا دبیری تحریریه در نشریات فرهنگی و هنری، مانند سینما ویدئو، سینما، سینما جهان، فیلم و هنر، فیلم و سینما، سینما ورزش و… روزنامهنگاری، پیشه من شد. گرایش تخصصی هنر را برگزیدم و عضو انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران شدم که در سال ۱۳۸۳، به سبب مشی سیاسی ام، عضویتم در این نهاد به ظاهر صنفی معلق شد! در آستانه سال ۱۳۷۹، نخستین کتاب خود را برپایه دفاع از اندیشه پلورالیزم و ستایش کثرت گرایی در حوزه فرهنگ نوشتم. مرحوم حجت الاسلام محمد عبایی خراسانی (نماینده مجلس ششم) که مشاور رسانه ای اش بودم، انتشاراتی داشت به نام الست فردا که فرزندش نیز در زمره گردانندگان آن بود. الست فردا، این کتاب را در سالگرد دوم خرداد همان سال، با نام «سینما، سیاست، آزادی» روانه بازار نشر کرد.
از ابتدای دهه هشتاد، به عضویت انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران و فدراسیون جهانی روزنامه نگاران در شیکاگو درآمدم و پایان سال ۱۳۸۰، نوشتن برای سایتهای اینترنتی را آغاز کردم که پدیده ای نو در جامعه رسانه ای ایران بود. برای بسیاری از رسانههای الکترونیک مانند پیک ایران، اخبار امروز، پیک نت، مهدیس و… مطلب نوشتم و با نشریات ایرانیان خارج از کشور، مانند شهروند در کانادا و ایران اشپیگل در آلمان، همکاری میکردم. از آغاز سال ۱۳۸۱، عضو شورای سیاستگذاری خبرگزاری سینما و هنر ایران (ارگان اتحادیه تهیهکنندگان و توزیع فیلم ایران) گزارشگر (پاره وقت) رادیو فردا و عضو شورای سردبیری سایت گویانیوز بودم.
کتاب دوم من نیز با نام دوئل با سینما، در همین سال، از سوی شرکت فرانسوی گویا به شکل الکترونیک منتشر شد آن کتاب نیز در حال و هوای ایدئولوژی زدایی از فرهنگ و هنر نوشته شده بود.
این سال به پایان خود نرسید که برای همیشه، دل از اصلاح طلبان جعلی بریدم و آرمانهای سیاه روشنفکری غرب را در پستوی ذهنم، به کناری گذاشتم؛ اگرچه به مصلحتی، تا سال ۱۳۸۲، همزمان با سردبیری سایت تحلیلی جستجو، در سایت گویانیوز نیز ماندم. دل بریدن از اصلاح طلبان، سبب شد تا از انتشار دو کتابم که یکی زندگینامه غلامحسین صالحیار با نام خاطرات؛ کمی پست مدرن بود و دیگری خاطرات سیامک پورزند با عنوان نیم دهه در قلب هالیوود، منصرف شوم. این دو کتاب را در حال و هوایی نوشته بودم که نسبتی با دگرگونیهای درونی من نداشت. در این میان، البته گاه مقالاتی تحلیلی در حوزه فرهنگ و سیاست، برای روزنامههای جام جم و انتخاب مینوشتم.
در بهار ۱۳۸۲، در اندیشه زدن طرحی نو، به همراه برخی از نویسندگان سینمایی، مانند سعید مستغاثی و کامبیز کاهه، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای کاربردی سینمای سوم را تأسیس کردم که حاصل آن تدوین مانیفستی مکتوب، براساس فرهنگ ایرانی و اسلامی، برای سینمای ایران بود. تابستان آن سال، با پیشنهاد فریدون جیرانی به هفته نامه سینما بازگشتم و تا پایان سال، عضو شورای سردبیری و دبیر بخش فارسی آن مجله بودم. آخرین حضورم را در مطبوعات ایران، سال ۱۳۸۲، با دبیری تحریریه نشریه رویداد هفته تجربه کردم و دیدم که مافیای قدرت اصلاح طلبان، چنان سایه شوم خو درا بر حوزه فرهنگ و هنر نیز گسترانده که نه دغدغه دین مانده است و نه مجالی برای استقلال نویسندگان.
آن هنگام هنوز فرصت بازخوانی انتقادی شعارهای اصلاح طلبی دست نداده بود. تا سال ۱۳۸۵ هم، آن قدر دلمشغول درس و بحث دانشگاهی، تدوین «دکترین مبارزه عمومی با سایتهای فحشا» و مدیریت دپارتمان مجازی پژوهشهای حقوقی ایران شدم که از اصل لزوم بازخوانی شش سال حضور در محافل فکری و رسانه ای اصلاح طلبان غافل ماندم، اگر چه چند سالی بود که از عمله و نحله آنان دلبریده بودم و حتی نشریات فارسیزبان و ماهوارههای خارجی، مرا دشمن سرسخت اصلاح طلبان میدانستند.
با این همه، در آستانه بیست و پنج سالگی که لحظه ای درنگ کردم و گذشته را کاویدم، دیدم بدون نظریه، نمیتوان عمل کرد؛ بدون آسیبشناسی، نمیتوان قدم به راه آینده نگری نهاد؛ بدون عملگرایی، نمیتوان در انتظار عمل عاملان صالح ماند. استادی نیز آن روزها، زیرگوشم زمزمه کرد که منتظر مصلح، خود باید صالح و بلکه مصلح باشد. اینها مقدمه ای بود که پس از سه سال دوری از نشر و نوشتن، دوباره کوششهای فکری ام را سرو سامانی دهم. این بار برای اولین بار، نگاهی پرسش گونه به خودم، همنسلانم و اطرافم انداختم که: کجا ایستادهایم؟
بنابراین، ورود من به دفتر پژوهشهای مؤسسه کیهان، با انگیزه نوشتن گفتارهایی روشنگرانه برای همنسلانم بود. برخی از آنان، چون من، دست کشیده از شهوت شهرت و ذبح حقیقت، کار سیاسی و فرهنگی را کنار گذاشتند و برخی دیگر همراهی اروپا و آمریکا شدند و همه فخر و فضیلتشان این شد که یا عکسهای خود را با فواحش غربی در دیسکوها و پارتیها، روی وب سایتهایشان بگذارند یا در همایشهای ده، بیست نفره، رودرروی این ملک و ملت بایستند و پلاکاردهای آمریکایی را بالای سرشان بگیرند. بسیاری از آن نویسندگان و روزنامه نگاران، دوستان من بودند که حتی، هنوز هم در رسانهها، مرا با تهمتها و ناسزاهای رنگارنگ میآرایند، اما وقتی مجال گفت وگویی خصوصی مهیا میشد، از غربت انسانیت در غرب و زندگی فروپاشیده خودشان میگفتند. تصویری تلخ از یک نسل قربانی، روبهرویم بود.[۲۰]


