هادی صاحبقرانی
هیچ فکر نمیکردم دوباره ببینمش؛ آن هم میان رزمندهها. اولینبار تو گزینش سپاه دیدمش. رفته بودم برای استخدام. از هر کس دربارهٔ گزینش میپرسیدم جواب درستی نمیداد. راستش تو دلم خالی شد. همه کتابهایی را که سؤالات گزینش در آن بود، خوانده بودم. به قول بچههای مدرسه، درسم را فوت آب بودم؛ اما ترس ول کنم نبود. خوره شده و افتاده بود به جانم. ایستادم به نوبت. صف طولانی بود و حرکت کُند. هر نیم ساعت، ۴۵ دقیقه یک قدم به جلو برمیداشتیم. در اتاق گزینش که باز میشد، گردن میکشیدیم تو اتاق. خالی بود. مثل کلاس درسی که تعطیل شده باشد. مسئولان گزینش هم به چشم نمیآمدند. انگار قایم شده بودند.
برادر! جای من پشت سر شماست، الان برمیگردم.
مرد جوان فقط شانه بالا انداخت. چرخی تو محوطه زدم و زود برگشتم. بالاخره نوبتم رسید. تا به اتاق برسم حالم هزار رنگ شد. دست بردم طرف دستگیره. قبل از اینکه فشارش دهم در باز شد. جوانی لاغر با صورتی استخوانی و چشمانی روشن لبخند به لب تو قاب در ایستاده بود. انگار که آب سرد ریخته باشند رو سرم. سرحال آمدم. خودش من را برد نشاند رو صندلی. برای لحظهای احساس کردم همه مطالبی که خواندهام از ذهنم محو شده. استکان چاییاش را گذاشت جلوم. بیتفاوت سر کشیدم. عطش داشتم. شروع کرد به قدم زدن. انگار داشت سؤالات گزینش را به ترتیب تو ذهنش طبقهبندی میکرد. زیرچشمی نگاهش کردم. چهره آرام و متینی داشت؛ درست مثل بعضی از معلمها. فکر کردم باید معلم باشد. یهو شروع کرد به سؤال کردن. بیشتر سؤالات دربارهٔ شرعیات بود. همه را جواب دادم. آرام با همان لبخند گفت: «شما قبول هستید… تشریف ببرید برای کارهای اداری.»
برای لحظهای از حرفهایش سر جایم میخکوب شدم. از اینکه از او ترس داشتم از خودم بدم آمد. زیر لب خداحافظی کردم و مثل آدم آهنی از اتاق زدم بیرون.[۳]
