مصطفی رحماندوست
از آسمان آتش میبارید. خسته از پیادهروی روزانه، پوتینم را از پایم در آوردم و برای در امانماندن از هُرم داغ آفتاب، به چادر پناه بردم. چشمانم تازه گرم شده بود که ناگهان یکی از نیروهای دسته داد زد: «عقرب، عقرب!»
مدت زیادی از عملیات خیبر و شیمیایی شدنم نمیگذشت.
کمکم چشمانم از سوزش افتاده، از سرفههایم کم شده بود. همراه نیروهای تیپ ۳۳ المهدی در سیوپنج کیلومتری بین اهواز و خرمشهر بودم که دو گروهان از نیروهای بسیجی دهدشت به فرماندهی محمدباقر خواجوی و شکرالله واهبیزاده به منطقه آمدند. آن دو از پاسداران دهدشت بودند و همدیگر را میشناختیم.
خواجوی تا مرا دید، خواست به گروهان عاشقان شهادت بروم و فرمانده دسته یکی از گروهانهای او شوم. دو گردان از نیروهای تیپ برای طی دوره آموزشی به اصفهان و شیراز رفتند، ولی ما چادر زدیم و همراه دسته و گروهان، برای آمادگی بدنی بیشتر، از کوه و تپه بالا و پایین رفتیم و دویدیم.
آنروز در گرمای ظهر تیر ۱۳۶۳، با شنیدن داد و فریاد بچههای دسته خیال کردم میخواهند سربهسرم بگذارند، اما حسین عزیزی گفت: «برادر بخشعلی، یه عقرب زرد روی بازوی چپتون راه میره![۲]
