جلال ذوالفنون
... توی غلظت سیاهی نیمه شب، کمرکش ارتفاع مرزی ملخ خور، به چارسو کله میکشم. از بس به لایههای تاریکی زل میزنم چشمانم میسوزد. کلاه کاموایی را از روی گوش چپم بالا میزنم و هورهٔ باد و سرما زیاد میشود.
دست روی جعبهٔ نارنجک توی سنگر کمین میمالم: «سنگر لو رفته. خدا لعنتت کنه شاپور! ریختیم به هم. حوری هوایی… زمینی! راست راستی خواهرشه؟! باید هوشم به دره باشه.» آهسته گلنگدن کلاش قنداق تاشو را عقب میآورم و گوش میخوابانم به صدای ریزش سنگها: «عراقیا! سنگر رو دور بزن… اول کَلِک خودم رو میکنن، بعد هم بچههای گردان رو.» از عمد، پا رو دمم گذاشت و با جفت و جور کردن قصهٔ حوری کُفرم را درآورد و زد به چاک.
