یعقوب خزائی
مرد نیم خیز شده روی دیوار، طوری پرید که روی پنجه پا فرود آمد. احساس کرد چیزی به پشتش فرو رفت. چرخید و ردیف گلدانهای کاکتوس چیده شده کنار دیوار را دید. دست به پشت برد و جای درد را مالید. نگاهش را گرداند توی حیاط و رفت طرف پنجره. روی شیشهها با چسب کاغذی ضربدر زده بودند. توی دلش گفت: «اینا که هنوز توی جنگان!».[۲]
