سیمای خانواده
قلبم به تپش افتاده بود.
دستانم یخ کرده بود.
نمی دانستم این چه حالی است.
دو زانو نشستم و پنجه هایم را در هم فشردم. آمدن مولا را ندیدم، بلکه از حضورشان سر چرخاندم.
نیم خیز شدم، باورم نمی شد. آن جا در آغوش آقا، میان ملحفه های سپید، کودکی نشسته بود با صورتی مهتابی و موهایی سیاه و چشمانی که... چه بگویم از چشمانش...
