دست نامرئی (مستند)
رزمندگان ابتدا امامزاده حسن را فتح کردند و بعد به سوی بهین و بهروزان آمدند. عراقیها دستهدسته پا به فرار گذاشتند و از میدانِ نبرد گریختند. تعداد زیادی از تانکها و نفربرهای آنان به دست رزمندگان افتاد و تعدادی هم به آتش کشیده شد. حالا به تلافی شهیدان ایران، اطراف شهر از جنازههای عراقی پُر شده بود. روز سوم، ایرانیها تا نزدیک مهران رسیده بودند. من از میان دودِ باروت و صدای انفجارها میتوانستم طنین گامهایشان را بشنوم و به نجات مهران امیدوار شوم. ساعت یازده صبح آن روز، یعنی یازدهم تیرماه سال ۱۳۶۵ مهران برای همیشه آزاد شد و از آن به بعد، دیگر طعم تلخ اسارت را نچشید. من با خوشحالی لحظات باشکوه پیروزی را نگاه میکردم و از صدای تکبیر رزمندگان به وجد آمده بودم. آن روز یک روز بهیادماندنی بود.
جنگ سختتر از گذشته در تپههای قلعه آویزان ادامه پیدا کرد. عراقیها در آنجا به سختی مقاومت کردند، اما رزمندگان شجاعانه توانستند از میدانهای مین عبور کنند و حتی مقر فرماندهی دشمن را به تصرف خود درآورند.
میدانهایِ مینِ قلعهٔ آویزان در آن روزها، شهرت فراوان داشت و میگفتند که هیچ کس نمیتواند از آن عبور کند. اما رزمندگان این کار را کرده بودند و حتی عراقیها را از مرزِ قبلی هم عقبتر راندند.
وقتی شهر آزاد شد دیگر رمقی برایم نمانده بود. بیشتر شاخ و برگهایم ریخته بود. احساس میکردم که نخلی بیسر شدهام. چند رزمنده به سراغم آمدند. آنها قمقمههای آبِشان را به پای من ریختند و پارچهای را بر گردنم آویزان کردند. روی آن نوشته شده بود «مهران آزاد شد، قلب امام شاد شد.»
