قصد، قصد زیارت است اما، مانده اول دلم کجا برود
حال و روز مرا هرآن کس دید، گفت باید به کربلا برود
نجف و کربلا دلم لرزید، مشهد و کاظمین خوب آمد
یازده بار استخاره زدم، تا بفهمد به سامرا برود
ابتدای مسیر الله است، انتهاییش بقیة الله است
سامرا وعده گاه آخر ماست، جاده باید به انتها برود
همه یک روح و یک بدن هستید، پس تمام شما حسن هستید
دل من با تو سامرائی شد، تا به دیدار مجتبی برود
تو بقیع پر مخاطره ای، کربلائی و در محاصره ای
یا که باید جگر به زهر دهی، یا سرت روی نیزها برود
دل به غم هرچه مبتلا می شد، پیش تو سُر من رأه می شد
بعد تو بار غم گرفته به دوش دل، که تا صاء من رأه برود
[۱]
آیینه نگاه پسرهایی یا انعکاس خوش قد و بالاها
ای حسرت نیامدنت یک عمر، دل برده از تبسم باباها
داری برای رفتن بی برگشت، دارم برای ماندن بی فرزند
هی فکر می کنم چقدر سخت است، چشم انتظار ماندن لیلاها
با آن لباس خاکی آن پوتین، بردل نشسته ای چقدر شیرین
باید و ان یکاد بیاویزی، از چشمِ زخم های تماشاها
قرآن و آب و هرچه دعا دارم، اسفند و آه و آینه و باران
پشت سرت نگاهِ تری جاریست، چشم تری به وسعت دریاها
یادم نمی رود پدرت می گفت: این قد و قامتش به خودم رفته
وقتی نیامیدی چقدر خم شد، خم ماند تا همیشه دنیاها
دیشب میان روضه دلم لرزید، حرف از فراغ و حسرت لیلا بود
گفتم: چه حیف شد پسرش اکبر، گفتم: چه خوب شد پسرم طاها
تو روسفیدِ اکبرلیلاها، من روسیاهِ مادر اکبرها
آه از شبی که اکبر لیلا شد تسبیح دانه دانه زهراها
پیغمبرانه رو سوی میدان کرد، تکذیب خیل بولهبان گل کرد
دیگر چه باک آیه قرآنم، گر کذبت ثمود به تقواها
وقتی که روزها همه عاشوراست، باید فقط تو باشی من باشم
من سوگوار داغ تو در خیمه، تو قطعه قطعه گوشه صحراها
[۲]