یاران غار (مستند)
بر زمین هیچ نبود، و اقیانوس بود. هیچ رنگی نبود، جز لاجوردیِ عمیق و زیبای اقیانوس. هیچ صدایی نبود، مگر صدای رفتن و بر هم غلتیدن و به هم خوردن موجها. سراسر فضا فضای بیانتها تنها گردشگاه اقیانوس بود؛ و تمامِ نور خورشید و ماه و ستارگانی که بر زمین میتابیدند، چشمانداز و تماشاگاه اقیانوس. روزها میرفتند و شبها میآمدند و شبها میرفتند و روزها میآمدند و خورشید میرفت و ماه و ستارگان میآمدند و بهار میرفت و تابستان میآمد و تابستان میرفت و پاییز میآمد و پاییز میرفت و زمستان میآمد و... تنها اقیانوس بود. و اقیانوس، تنها بود. اقیانوس، عظیم بود. اقیانوس، زیبا و باشکوه بود. اقیانوس، ترسناک و باوقار بود. اقیانوس قوی و حاکم بود. اقیانوس، بیرقیب و تنها بود. اصلاً، هر چه بود، اقیانوس بود و اقیانوس! اقیانوس، نخست اینها را نمیدانست. بسیار چیزها را نمیدانست. اما هر چه سالش بیشتر میشد، بیشتر درمییافت. هر روز به یکی از صفات خویش پی میبرد. تا سرانجام، زمانی رسید که همهی اینها را دریافت.[۲]
