بیست سال و سه روز (کتاب)
غلامرضا: [مبهوت] اینجا چه خبره؟!
میثم: [ناباورانه] حاجی منور میزنن!
محسن: همهجا مثل روز روشن شد!
حسین: [با فریاد] تله... افتادیم توی تله. عملیات لو رفته بچهها.
[در همین لحظه، صدای رگبار گلوله از دو طرف آنها بلند میشود. / هیاهویی در آب درمیگیرد. / از اینجا به بعد در خلال گفتوگوها صدای فریاد رزمندهها را میشنویم که یکییکی مورد اصابت گلوله قرار میگیرند. / لحظاتی هم زیر آب میرویم و دست و پا زدن رزمندهها و صدای زوزۀ گلولهها را در زیر آب میشنویم.]
حسین: توی نیزارهان... از دو طرف دارن بهمون شلیک میکنن... اسلحههاتون رو بکشید بیرون... یالا [شروع به تیراندازی میکند.]
غلامرضا: [با خشم اسلحه میکشد.] چرا قایم شدید؟ بیایید جلو بُزدلهای بعثی! [غلامرضا شروع به تیراندازی میکند. لحظهای بعد گلولهای به او اصابت میکند. /
میثم با دیدن این صحنه نام غلامرضا را فریاد میزند و دست و پا زنان خود را به او میرساند.]
میثم: غلامرضا... چی شد اخوی؟!
غلامرضا: [در حال جا دادن] خوابم تعبیر شد میثم... توی خواب دیدم... اروندرود رو دارم از بالا میبینم... خیلی بالا... اونقدر بالا که فقط... یه خط مارپیچ روشن دیده میشد... میثم: [با بغض] نه غلامرضا... طاقت بیار... غلامرضا:... [با تهماندۀ جانش] حلالم کن اخوی.[۲]
