محمد رجبی دوانی
نگاهشان طوری بود انگار گفته باشم فاتحه مع الصلوات! احساس کردم رنگ صورت آنها و خودم یکدفعه پرید. از استرس داشتم میمردم. منتظر بودم هر آن به زمین برخورد کنیم و تکه تکه شویم. خلبان و کمک خلبان هر کاری بلد بودند انجام میدادند، ولی هلی کوپتر دور خودش میچرخید و پایین میرفت. صخرههای زیر پایمان هر لحظه بزرگ تر و بزرگتر شدند تا اینکه هلی کوپتر روی یک صخره لب پرتگاه افتاد... .[۱]
