رشید کاکاوند
عقربههای ساعت سرازیر شدهاند به طرف صبح. دوی نیمهشب است و فرودگاه جده. درون سالن انتظاری که به هشت زبان نوشته «خوش آمدید» منتظریم. جده را از هوا خوب دید زدم. شهر از بالا با چراغهای زرد جدولکشی شده بود. بعدها یکی از دوستان گفت که به جای درخت، تیر چراغ برق در این بندر کاشتهاند.
برای ورود به این سالن پُر انتظار از توی خرطومی رد شدیم که از درِ هواپیما به این سالن میرسید.
با این حال شرجی این بندر اولین چیز محسوسی است که با تو برخورد میکند. و بعد از آن، مستراحها و دستشوییهای خوش ساخت که در کمال پاکیزگی پذیرای تجدید وضوی مؤمنین و مؤمنات هستند.
همه چیز غیر از آن آفتابههای لوله کوتاه که با یک قلاده به گوشه مستراح زنجیر شده، در خدمت تو است. و یا آن سه آب سرد کن کرمرنگ ساخت کالیفرنیا که آب شیرین و خنک را با گلوی تو آشنا میکند. یک دوربین مدار بسته هم با چشم «واید» زاغ سیاه تو و تمام سالن را چوب میزند.
همه معطلی، برای ثبت و ضبط مشخصات زائران بود که روی «هارد» چهار کامپیوتر منتقل میشد. اول گمانم رفت به اینکه اسمها را با لیست سیاه خود تطبیق میکنند، چون هادی غفاری را برگرداندند، و به همراه دو نفر دیگر. ولی خیلی زود قضیه فیصله پیدا کرد. شبیه حالگیری. بعد از بازرسی سطحی ساکها و برخورد ملایم سعودیها مراحل سهگانه انتظار، کامپیوتر و تفتیش به پایان رسید.[۵]
