علیرضا لبش
«هنوز آفتاب نزده است که به طرف مدرسه به راه میافتم. شور و شوقی که به دیدن ساختمان تازهساز مدرسه دارم، نمیگذارد بیشتر از این در اتاقم بمانم. شب پیش هم به زحمت خوابم برد. مدام در فکر مدرسه بودم و نقشه ریختن....
آه که آرزوهای انسان گاه چه کوچکاند، و دستیابی به آنها چه مشکل! و شما فقط باید معلم ده ـ آن هم دهی مثلِ دهِ محلِ خدمتِ من ـ بوده باشید، تا بتوانید میزان شور و اشتیاق مرا ـ در این لحظه ـ دریابید....
به مدرسه که میرسم، تازه متوجه میشوم که عدۀ زیادی از بچهها، قبل از من آمدهاند و جلو در، جمع شدهاند. هوا صاف و بیابر است. آسمانِ آبی و تمیز دشت را حتی یک لکۀ کوچک ابر هم خدشهدار نکرده است. ساختمان ساده و کاهگلی مدرسه، با آن در و پنجره های سبزرنگ رو به مشرقش ـ در این لحظه ـ برای من زیباترین منظرهای است که میتواند وجود داشته باشد. البته «ساختمان» که قدری برایش زیاد است. مکعب مستطیلی است با دو اتاق؛ یکی برای کلاس و یکی برای زندگی معلم!
مدرسه، پایین دست روستا قرار دارد، و به وسیلۀ نهر پهنی که بیشتر اوقات سال خشک است، از ده جدا میشود. سه طرف دیگر مدرسه، دشت وسیع پهناوری است که دامنهاش تا دوردستها کشیده میشود: صاف؛ بیهیچ پستی و بلندی قابل ذکری؛ و سرسبز و نسبتاً آباد. پشتِ مدرسه، جعفرآباد لم داده است، و پایین دست آن چُغانلو، و سمت راستِ چغانلو، مروان کندی.... و تا دوردستها، از هر طرف نگاه کنی، ده...: چلیک، قَرَهپاپاق،....
بچهها، با دیدن من، قیل و قالهایشان را تمام میکنند و دستهجمعی به پیشوازم میآیند. درست مثل روز اول درس، جلو مسجد.
دهها «سلام» و «خسته نباشی»؛ و جوابهای مکرر من. هر چه کردهام، نتوانستهام این عادتشان را ترک بدهم. هنوز که هنوز است انتظار دارند به تکتک آنها جواب جداگانه بدهم. آن قدر سلامشان را تکرار میکنند، تا جواب بگیرند.
دستی بر سر مختار ـ کوچکترین شاگرد کلاسم، که «مستمع آزاد» است ـ میکشم و به طرفِ در مدرسه به راه میافتم. بچهها هم به دنبالم.»
