پرزیدنت آکتور سینما (مستند)
سـرم به طرز عجیبی سـبک بود و زبانـم از تشـنگی سـنگین. فارغ از هـر فکر و خیالی، در تمنای چند قطـره آب بودم تا با آن کویر زبان باران ندیدهام را کمی ترَ کنـم. بـدم نمیآمد دلیل تشـنگیام را بـه یاد بیـاورم، امـا ذهنم بـه کاغذی سفید و خالی میمانسـت که به جز احساس تشـنگی، مفهوم معنادار از آن اسـتخراج نمی شـد. به زحمـت چشـمانم را باز کـردم. نور سـفیدی که به رسـم سوسـو زدن سـتارههای کویـر واضح و تـار میشـد، چشـمم را زد. محیط اطـراف بـرای درک وضعیـت و مکانـی کـه انـگار در آن معلـق بـودم، کمکـی نمیکـرد. همه جا یکدسـت سـفید بـود. [۱]
