محمدرضا تختکشیان
«مدتهاست که میدانم؛ عشق زمانی به خاطرات مجرد تبدیل نمیشود که عشق باقی مانده باشد. فاصله، زمانی ارتفاع صدا را معیّن میکند که صدا صدای درد، صدای خشم، صدای حس به خطرافتادن چیزی عزیز نباشد. بگو... یک بار دیگر داستان آن زن و مرد را بگو تا با هم بشنویم؛ کُند و آهسته بگو تا کُند و آهسته بشنویم... بگو! گیلهمرد، خوابگردانه آغاز کرد: زمانی زنی را میشناختم که پیوسته به مردش میگفت: «تو تمام خاطراتِ مشترکمان را از یاد بردهای. تو حتی از آن روزهای خوش سالهای اول هم هیچ خاطرهای نداری. زندگی روزمره، حافظه تو را تسطیح کرده است. تو قدرت تخیلت را به قدرت تأمین آتیه تبدیل کردهای، البته آتیهای که خاطرات خوش مشترکمان، در آن کمترین جایی ندارد... تو، مرا، حذف کردهای... حذف..». و مرد صبورانه و مهربان جواب میداد: «نه... به خدا نه... من با خود تو زندگی میکنم نه با خاطرات تو... من تو را به عینه همینطور که روبروی من ایستادهای یا پای شیرآب ظرف میشویی یا برنج را دَم میکنی یا سیبزمینی پوست میکنی یا لباس تازهات را اندازه میکنی عاشقم نه آنطور که آنوقتها بودی. من تو را عاشقم نه خاطراتت را، و تو چون مرا دوست نداری، به آن یک مشت خاطره- سنگوارههای تکّهتکّه- آویختهای...»
