مجمع ناشران انقلاب اسلامی
از بالا پشتبام نگاهش کردم که سمت چپ کوچه را گرفت و رفت بالا، داشت به مغازه نزدیک میشد، یکدفعه از اینکه نرفته بودم پشیمان شدم، من هم نگران آقاجان بودم، اما حرصی هم بودم که چرا یک ماه است نیامده و ما را تو بیخبری گذاشته، بدتر از همه پول نفرستادنش بود که اینجور ما را سکۀ یک پول کرده بود، باید هر روز میرفتیم و مثل گداها دستمان را جلوی مشرمضان دراز میکردیم: «امروز هم نسیه بده، بعداً جبران میکنیم...»
دیروز روی کارتون ریکا با زغال، با خط درشت نوشته بود «فروش نسیه نداریم» تا من پایم را گذاشتم توی مغازه که سراغ آقاجان را بگیرم، فکر کرد آمدهام خرید، تندی کارتون را گرفت دستش که مثلاً دارد میچسباند به شیشۀ مغازه. آب شدم و رفتم توی زمین، دلم میخواست نوشتهاش را پاره کنم، اما دست از پا خطا نکردم، آخر معلوم نبود تا کی از آقاجان خبری بشود، وگرنه مشرمضان را هم مثل تقی مینشاندم سرجایش!
تقی قلنبه، یک سال بود آمده بود محلۀ ما، اما با دوچرخهای که چند ماه پیش خریده بود و خالیهایی که میبست، همۀ بچههای محل را جمع کرده بود دور خودش. دلم میخواست یک بلایی سر دوچرخهاش بیاورم تا آنقدر قمپز در نکند! اگر محسن بود، با هم طوری حالش را میگرفتیم که از خانه در نیاید؛ اما حیف که تنها رفیقم رفته بود و دیگر هیچکس مثل او نمیشد. رسول آیینه گاهی میآمد سراغم و ادای رفاقت را درمیآورد اما از او هم دل خوشی نداشتم. او هم مثل بچههای دیگر برای دوچرخۀ تقی دستوپایش را میشکست.
