حمید شاهآبادی
روایت همسر یکی از شهدای لشکر ۴۱ ثارالله که با وجود خاطرات ناب و شنیدنی که از کودکی تا زندگی با همسرش در کیانپارس برایم گفته بود، در نیمهراه مصاحبه ازم خواست گفتوگو را ادامه ندهیم؛ چون بازگویی خاطراتش برای او یادآور زندگی کوتاه و تراژیکی بود که با همسرش داشته و حال روحی او را پس از اینهمه سال منقلب کرده بود. به نوعی ازم خواسته بود اجازه دهم خاطراتش برای همیشه در دلش باقی بماند.
اگرچه از دست دادن چنین روایت بکری، جای افسوس داشت؛ اما رنجیدگی روحی او مرا بیشتر متأثر میکرد. من، آن راوی را یکی از هزاران صدا و روایت خاموشی میدانم که از جنگ وجود دارد. [۱]
